تبليغاتX
ماه‌ نویس

نمي‌خواهم كاري كنم. مي‌خواهم در معرض باشم. آن هم گاهي. در معرض بعضي چيزها قرار بگيرم قدري. و كمي فقط احساس‌شان كنم. همين. انگار كه هيچ باشم در معرض نسيمی، بادی، طوفانی، كولاكی و فرقي نمي‌كند كه كدام باشد و كدام بيايد و برود. تاثيري نمي‌گيرد و تاثيري هم نمي‌گذارد. حتي از آن مغناطيس كذايي هم خبري نباشد می خواهم. می خواهم.

  | 


دیالوگ های یک طرفه قطع می شوند، وگرنه مسخره ترشان چیزی سراغ ندارم.


جان کلام ام را اگر که نمی گیرید، لطفا جانم را هم نگیرید با تاویل هایی که به توپ 60 پرت شده اند.


  | 

 

کابین دارد. تنها خوبی اش به همین کابین هاست. خیلی سرشارم. و سرریز و آن قدر گرفته و ابری که هرچه باران می آورم، باز نمی شودم هیچ ابری از هم باز. کابین دارد اما... و آن قدر آبی اند این کابین ها که من و چشم های خیس خوب در پناه شان سایه می شویم. باز کافی نت ام. اما اینجا از چای خبری نیست که میان سطرها انگشت هایم را به کمر فنجانی ش گرم کنم و زنده کنم لب هام را به جرعه ای به جای کوپه کوپه ابرها که چشم هایم را رود می شوند. کابین دارد اینجا ولی فقط تا وقتی که نشسته ام و  رخساره ی جا به جا خیس مانتوی کرم شکلاتی پنهان است، پنهان ام. حسابی می بارم، درست خلاف این و آن آسمان و ابر حسود.

حس و حال خوبی است تهوع کلی هوش و حواس از یاد برده و نشخوار و کاویدن شان به یادگار و یافتن رگه های سرخ و یادآوری زخم و زخمه های سینه ای خلیده به ناخن باوری بویناک و ... بس است ماهی جان. بس است.

  | 

 

چرا من!؟

 حالا هی با خودت بگو چرا من!؟ هی نگاه انگشت هات کن و چشم به این صفحه بدوز و بگو چرا من!؟ انگشت هات را ببوس و زندگی کن.

زندگی کن گرد و گردو. به فراغ و فندق و بادامی که تلخی ِ لبخند فریب پسته ای را که کور بود از یادت گرد کند و دور کند و دور.

من ایستاده ترم و زندگی!

  | 

 

پست ۱۷۷  (پست قبلي) را قدري ويرايش و كم و زياد كرده‌ام.

  | 

می‌گذرونم. کافي نت‌ام. تازه از سرکار برمي‌گشتم و سرکوچه گفتم يه سرکي بکشم اينجا. اي بابا! کي حال‌اش سرجاشه. البته بعضي‌ها همه چيزشان اطواره. بعضي‌ها حتا تب کردن و مردن‌هاشون هم ادا درآوردنه. حال و دل‌ام مثل موتورخانه‌ی یک ناکجاآباد درب و داغان است؛ پر از دود و خفقان. این روزها صدای سرفه‌ی دل‌ام تمام گوش و هوش‌ام را جریحه‌دار کرده. خراش‌های تنفسی از مجاری تحتانی گرفته تا فوقانی کار خود را می‌کنند و ... ای بابا ... اگر بنويسم...

نه آدم به خصوصی در نظرم نیست. اصلا و اساسا چیزی در نظرم نیست. فقط اگر بنویسم آتش مي‌افتد به اين نت لعنتي. نه. خيلي ها. اما منظورم راست و حسيني‌ش شما نيستين. نه نمی‌یاد؛ کاری بر نمی‌یاد از کسی. نمی‌یاد. تمام‌اش کن. می‌گم که برنمی‌یاد.

روز ديگري پس این شبی که در راه است، در راه است و مجبورم... مجبورم و پس حال‌ام بهتر می‌شود فرداتر که بشود. دلتنگ خودم‌ام. خودي که يك وقتي چيزهايي از دست داده. مربوط به قبل‌ترهاست. چيزهايي از دست دادي؟ از دست دادم. چيزهايي از جنس غرور و ساعاتی عزیز از تنهایی‌های خوب‌ام را. غرورم را شكستم!؟ فكر مي‌كنی غرورمو زير پا گذاشتم؟ نه. در برابر كي؟ نه. نه اون جور که فکر مي‌کني. يک جاهايي ادا و اطوار بعضي آدم‌ها و استعدادهای فرومایه‌شون رو باور کردم. استعدادها و ادعاي رفاقت‌ها را. خلوص را. گرمي را. شور را و شعور را و ... قول‌ها و قريبي‌ها و قر و اطوارها و ننه من غريب‌ام‌هاي شريف را! دنبال اشخاص نگرد. الان من رو‌به‌روي شمام. همين کافيست. نه، نه به جان خودم. با تو که می‌فهمی نیستم. حداقل اين ساعت که اين‌ها رو مي‌گم منظورم ابدا شما نيست. اصلا من با دو دسته کاری ندارم؛ یکی اون‌ها که می‌فهمن و اون یکی دسته اون‌ها که نمی‌فهمن. من رک و صريح گفتم. حالا بگو گنگ و خيلي گنگ. دلم گرفته. همين. باقي همه حرف است و باد و هوا. اي بابا پشیمونم نکن از  شرح احوال‌ام... سرفه‌هامو ببخشین.

 

  |