تبليغاتX
ماه‌ نویس


های ابرک خاکستری

جان من آرام باش لعنتی

مرگ من این همه ناله نکن

این قدر زار نزن از پا درمی آیم

یک حرفی زده ام حالا

یک چیزی شده، بگذار بگذرد

رها کن این همه گرفتن ها را

های من غریب ترم باور کن

قسم به هرچه خاکستری من خسته ترم 

  | 


به خدا فقط دارم از اینجا رد می شوم من... بگذارید بغلتم.. جان خودم هیچ تکه ی گمشده ای ندارم ... بگذارید راه خودم را بروم، هرچند که ندانم به کجا.. (نمی دانم)..خواهش می کنم.. من فقط دارم می گذرم.. کمی کنارتر .. خواهش می کنم..

  | 


پراگ و آن همه دود و دم کرده ی گل گاوزبان و عطر لیمو و تلخی و شیرینی و شمع خاموش و دل های روشن و نیمه روشن و بعضا در حال جان کندن مثل دل من و تماشا خوب بود. کاش ولی... کاش گپ هایی خواهرانه تر به نجوا و گلخندهای ریز و اشک های درشت را هم مجالی بود به هم کناری بعضی... کاش..  

آمده ام، خانه سرپاست اما کتابخانه دلتنگ.. همخانه تنها... و من باز ستون خسته ی خواب ها می شوم و خانه. و خواهر ِ هر که خویش و ناخویش و خوانده و ناخوانده و ... باز ستون خسته ی خواب ها...

  | 


تندر است و باران. برق هم قطع شد. رفت. انگشت هایم بی قرارتر از آن هستند که بتوانم چیزی بنویسم. چیزی آن ها را و مرا سوی پرده های اتاق، سوی پنجره می کشاند. فردا می نویسم. امشب باید گوش بسپارم. سرانگشت های ابر روی شیشه ها آوازم می دهد. من بی قرارم. بی قرارتر از آنی که حتی فکرش را بکنی. می روم، کمی آن سوترم و ...


  | 

...

پرم از چیزهایی که یک چمدان ناآرام می خواهد

می رویم

دست در دست هم

می رویم جایی که سپید و سرد

جایی که بدرقه به چشم های انتظار شسته است

تمام ایستگاه را

...

***

خواهر باران نوشته:

اولین برف دانه ریز ِ پاییز

مقدمت را عزیز می دارد


***

مسافرم. همین امروز، به وقت ِ خسته ی بی قراری چمدانم.

  | 


مشغول خاقانی خواندنم، با شرح اش. هر از گاهی هنگ می کنم. چه قدر پیچیده و ثقیل اند شعرهاش! وقتی شرح اش را می خوانی بدتر هم می شود. باید اخترشناسی بدانی وگرنه کار صعبی ست.

فقط یک چیز، مانده م خاقانی بیشتر یک چیزی ش می شده با سرودن این شعرها یا من که می خوانم شان!؟


* البته من برای تبرئه ی خودم دلیل دارم؛ برای امتحان عالیه می خوانم و ناچارم. پس خاقانی برود برای خودش یک فکری بکند!

  |